تبليغاتX
Rest Stop



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


Rest Stop

  
خداوند شبان من است.محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.

در مرتعهای سبز مرا میخواباند.

 نزد آبهای راحت مرا رهبری می کند.

 جان مرا برمیگرداند و به خاطر نام خود به راه های عدالت هدایتم مینماید.

 چون در وادی سایهء موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی.

 عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد.

 سفره ای برای من به حضور دشمنان می گسترانی.

 سر من را به روغن تدهین کرده ای و کاسه ام لبریز شده است.

 هر آینه نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود.

 و در خانهء خداوند ساکن خواهم بود تا ابداالآباد.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت22:4توسط احسان | |

وای بالاخره بعد از 2 هفته و امتحانات از قم برگشتم...دیگه داشتم می پوسیدم...حالا می تونم عشقمو ببینم

انقده دلم براش تنگ شده بودددددد....واایییی

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت3:19توسط احسان | |

دیگر از نوشتن تو هم خسته شده ام....چه روزهای بی معنی و سردیست.....یخ زده...سست است...نمی دانم انگار دلگیر است...کاش....به وسعت آرزوها بود....کاش

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت1:2توسط احسان | |

خدارو شکر.داره روزامم میگذره.ای بابا روزگاریه دیگه.وقتو بی وقت این ور اون ورم.البته ورای خوبا.زندگی جالبه.مثل مثل لواشک میمونه.انقده باحاله.....

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت1:1توسط احسان | |

یکی نیست بگه بابا آقای....تو که نمیتونی دانشگاه اداره کنی برو سمساری بزن....رییس دانشگاه قم

هنوز بعد از گذشت یک ماه وانتخاب واحد کردن نمره ها نیومده....جالبه؟نه؟بخندید....

به این میگن هنر دانشگاه آزاد.....حالا مثلا بیای یه درس پیش نیاز ور داری اون وقت درس قبلی رو پاس نکنی میره کجا پولش؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا یه جا....

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت1:44توسط احسان | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت3:16توسط احسان | |

به دلیل ایام امتحانات دانشگاه تعطیل است...

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت0:55توسط احسان | |

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت22:50توسط احسان | |

آخه خدا داشتیم.زده حال میزنی؟که چی مثلا.میخوای چیرو ثابت کنی؟

که من تو عشقم سستم؟نه باباجون.نه خدا جون.من هستم.تا هستم.

روز اول که دلمن به تمنای تو پر زد                     چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم.

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم            تا به دام تو درافتم همه جا گشتمو گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم.

بی تو مهتاب نه نه نمیخوام.....با تو مهتاب شبی            باز از آن کوچه گذشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم       شدم آن عاشق دیوانه که بودم....

دیدی.دیدی...خودت منظوره صحبتمو میدونی.....من هستم.تا ته ش.......

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت22:35توسط احسان | |

.....Iam whith you honey

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت19:17توسط احسان | |