از فردا یه آهنگ ساز مملکت می خواد بره فروشندگی لباس کار کنه.....آره این همون منم.واقعا که خنده داره....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:51 توسط احسان |
فریاد بزن بگو دوستت دارم....
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:48 توسط احسان |
دارم خرد میشم.بدترین لحظات زندگیمه.معنی از دست دادن...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:55 توسط احسان |
کوچه ها خونه ها تموم عاشق ها رفتن از اینجا یه غربت مونده و من تنهای تنها
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:15 توسط احسان |
از قصه هامون غصم میگیره میری و زوده میای و دیره...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:27 توسط احسان |
و عشق...
تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس
و عشق...
تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:53 توسط احسان |
خدا...
خدا بود و زمین بود و عشق
حوا آمد و آدم آمد و عشق
حوا بود و آدم بود و عشق
درخت بود و سیب بود و عشق
حوا رفت و آدم رفت و ماند
عشق...
خدا آمد و ما آمدیم و... عشق
گفت: به چشمهایش سجده کن!
به چشمهایت که سجده کردم
من ماندم و
تو ماندی و
عشق؟...!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط احسان |
- فقط یک بار دیگر اصرار کن... یک بار دیگر.
- کسی نیست که اصرار کند. همیشه غرور لعنتی همان جایی که نباید سر و کلهاش پیدا میشود و یادت میاندازد قرار نیست چیزی را گدایی کنی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:25 توسط احسان |
بعضی ها خیلی بچه اند تازه فهمیدم.....
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:43 توسط احسان |
هر وقت كه مي خواهم سوار تاكسي يا هر وسيله نقليه ديگري شوم، عزا مي گيرم و البته يك كنجكاوي اساسي هم دارم. اينكه قرار است آلودگي هاي صوتي امروز در تاكسي را چه چيزهايي تشكيل دهند. بعضي ها مي گن شما جوونها رو منحرف مي كنيد. يعني اينكه اونها را خانه گريز مي كنيد. بعضي ها به ما زنگ مي زنن و مي گن شما باعث سربه هوا شدن جوونهاي ما شدين. بعضي ها هم خيلي حرف هاي ديگه مي زنن. اما ما گوشمون بدهكار نيست. واسه همين شما رو همين حالا دعوت مي كنيم به وسط چهارراه جووني به صرف چاي و لبوي داغ و انرژي جووني... آمين
از بحث هاي داغ سياسي گرفته تا نوار جوادخان يساري كه تقريبا پاي ثابت اكثر سواري ها است و تا نوار تازه منصور و نوستالژي گوگوش، كاملا عادي است. عادت شده است و شدت و رقت هيچ كدام هم، چندان برايم تعجب برانگيز نيست اما اين روزها با معضلي روبه رو شده ام كه واقعا همانند سوهان اعصاب، توش و توان باقيمانده يك روز كاري را به معناي واقعي كلمه ذوب مي كند.
فرض كنيد كه اين جملات گهربار را با يك صداي زنانه پر از كش و قوس، هر روز و هر روز در هر تاكسي كه سوار مي شويد بشنويد. ساعتش هم فرق نمي كند. مثل اينكه اين لعنتي خستگي ناپذير، در تمام اوقات شبانه روز پخش مي شود. باور كنيد معناي واقعي كلمه روي اعصاب راه رفتن را، اين چهارراه جواني براي من تداعي مي كند. نه راه فراري است از اين عذاب روح و نه نجاتي. اعتراض به راننده هم مساوي است با جمله "داداش ناراحتي، بفرما..."
دعاي روز: خدايا... يا همه راديوها را در هر جايي از بين ببر يا ترتيبي بده كه يك تريلي هجده چرخ، با سرعت تمام، اين چهارراه جواني را با خاك يكسان كند.
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:21 توسط احسان |